شاهنامه فردوسی
فردوسی حدود چهار هزار بیت درباره پادشاهی انوشیروان سروده است که در اینجا به بررسی اشعار وی پرداخته میشود:
بر تخت نشستن انوشیروان و اندرز او به ایرانیان:
پادشاهی انوشیروان چهل و هشت سال بود. انوشیروان پسر قباد چون به تخت نشست اندرزهایی به ایرانیان داد وگفت : جملة هستی به فرمان خداست و … [۲] کسری مردم را به دادگری خود نوید داد و کشور را به چهار بخش تقسیم کرد و باژ را تقلیل داد و آن را در سه قسط وصول کرد.[۳]
شاهان، به ویژه شاه چین و هند که آوازة او را شنیدند باژ را پذیرفتند و فرستادگانی به درگاهش گسیل داشتند. انوشیروان آنگاه به اطراف و اکناف کشور خود سفر کرد و به گرگان و خراسان و آمل رفت و به کوهی رسید که جای فریدون بود، و در آنجا بود که آگاه شد ترکان چه ستمهایی به مردم روا می دارند سپس فرمان داد تا دیواری عظیم بنا کردند و راه ترکان را بستند. آنگاه به هندوستان رفت و مورد استقبال گرم قرار گرفت و از آنجا به سرکوبی بلوچان و گیلانیان- پرداخت و از آنجا به پایتخت خویش (مداین ) مراجعت کرد.[۴]
| چو کسری نشست از بر تخت عاج | به سر بر نهاد آن دل افروز تاج | |
| بزرگان گیتی شدند انجمن | چو بنشست سالار با رایزن | |
| سر نامداران زبان برگشاد | ز دادار نیکی دهش کرد یاد | |
| چنین گفت کز کردگار سپهر | دل ما پر از آفرین باد و مهر | |
| کزویست نیک و بد وکام و نام | ازو مستمندیم ، ازو شادکام | |
| به فرمان او ابد از چرخ خور | ازویست فر و بدویست زور | |
| ز رای و ز پیمان او نگذریم | نفس جز به فرمان او نشمریم | |
| به تخت مهی بر هر آنکس که داد | کند، در جهان باشد از داد شاد | |
| هر آنکس که اندیشة بد کند | به فرجام بد تا تن خود کند | |
| از اندیشة دل کس آگاه نیست | بدین تنگی اندر مرا راه نیست | |
| ز ما هر چه پرسید پاسخ دهیم | به پاسخ همی رای فرخ نهیم | |
| اگر پادشا را بود پیشه داد | شود بیگمان هر کسی از داد شاد | |
| از امروز کاری به فردا ممان | چه دانی که فردا چه گردد زمان | |
| گلستان که امروز باشد ببار | تو فردا چتی گل نیاید به کار | |
| بدانگه که یابی تنت زورمند | زبیماری اندیش و درد و گزند | |
| پس زندگی یاد کن روز مرگ | چنانیم با مرگ چون باد و برگ | |
| هـر آنـکه کـه در کـار سـستی کنی | هـمی رای ناتنـدرستـی کـنــد | |
| چه چیره شود بر دل مرد رشک | یکی درمندی بود بی پزشک | |
| وگر بر خرد چیره گردد هوا | نخواهد به دیوانگی بر گوا | |
| دگر مرد بیکار و بسیار کوی | نماندش نزد کسی آبروی | |
| به کژی ترا راه تاریکتر | سوی راستی راه باریکتر | |
| به کاری که تو پیشدستی کنی | بد آید که کندی و سستی کنی |
[1] حقیقت ، عبدالرفیع، فرهنگ شاعران زبان پارسی، ۱۳۶۸ ، ص ۴۳۱٫
[۲] دبیر سیاقی ، سید محمد ، نامورنامه باستان، ۱۳۷۹ ، ص ۱۷٫
[۳] همو ، همان، همانجا ؛ ثعالبی مرغنی، حسین بن محمد، شاهنامه کهن، ترجمه سید محمد روحانی، ۱۳۷۲، ص ۳۴۸٫
[۴] رستگار فسایی، منصور ، فرهنگ نامهای شاهنامه ، جلد دوم، ۱۳۷۹، ص ۷۸۶-