تصویر خدا در مثنوی
اشاره
مثنوی مولوی موضوعات متعدد و متنوعی را در خود جای داده است اما اگر بخواهیم عصاره مطالب و موضوعات این کتاب را در یک کلمه خلاصه کنیم «خدا» به دست خواهیم آورد. در واقع مثنوی منشورهای مختلفی را در خود جای داده که همه آنها به یک جا ختم شده و از یک نقطه نور میگیرند اما در زوایا و مظاهر مختلفی میتابانند. اگر مولوی در آغاز مثنوی از نی و داستان پادشاه و کنیزک سخن گفته و نهایتاً در پایان مثنوی از دژ هوش ربا سخن به میان آورده، در همه جا از خدا سخن گفته است زیرا تمام مسایل و موضوعات با محوریت خدا طرح شده و نهایتاً به او ختم شدهاند.
خدای مولوی خدایی دلربا است به گونهای که او را در غم و شادی دوست دارد و عشق او را در دل میپرورد. این خدا به قدری جذاب و دلربا است که آنی مولوی را به حال خود رها نمیکند بلکه هر لحظه عیار دیگری از خدا را تصویر میکند و با این تصاویر و تجلیات عشقورزی میکند. او را گاه آفتاب، گاه دریا میخواند و گاه نیز او را با عنوان خدا میستاید و گاه او را با نام زیبای عشق میخواند که همه وجود همهی هستی را پر کرده است. آن قدر شیفته است که حاضر است جان خود را از دست بدهد ولی لحظهای شاهد و ناظر غیبت نگاه خدا نباشد. عشق(=خدا) او سرتاسر هستی را پر کرده است و مولوی در سیر و سلوکش به دنبال آن بوده است که غرق چنین عشقی شود.
غرق عشقیام که غرق است اندرین
عشقهای اولین و آخرین
همین عشق باعث میشود تا مولوی خود چونان غواصی بداند که میخواهد در درون دریا غواصی کند.
غرق حق خواهد که باشد غرقتر
همچو موج بحر جان زیر و زبر
زیر دریا خوشتر آید یا زیر
تیر او دلکش آید یا سپر
من چه غم دارم که ویرانی بود
زیر ویران گنج سلطانی بود
اگر مولوی در راه خدایی که تمام عشقاش معطوف اوست، او را غرق کند و مرگ را نصیبش سازد چیزی از دست نخواهد داد بلکه فربهتر، متکاملتر و پر فروغتر میشود و به وجودی کاملتر دست مییابد. از این جهت بود که همیشه میگفت کاش به دست معشوق (=خدا) کشته تا عمر دوباره یابد.
آزمود هم مرگ من در زندگی است
چون رهم زین زندگی پایندگی است
پس خدای مولوی خدایی دلنواز است و هر لحظه او را به سوی خود فرا میخواند تا او را نیز خدایی کند. این خدا نه تنها موجودی شناختنی است بلکه میتوان با او نرد عشق باخت و با او گفت و گو کرد و چونان ذرهای در خورشید وجود جذب گشت با عنایت به چنین نکاتی نگارنده در صدد بررسی نظر مولوی به خدا برآمده و آن را بازخوانی کرده است.
۱) خدا در آینه معرفت
وقتی میخواهیم درباره خدا سخن بگوییم به ناچار باید طرح کنیم که آیا خدا از نظر مولوی موجودی قابل شناخت است یا نه؟ اگر جواب مثبت است این شناخت از چه مسیری حاصل شده است؟ به علاوه تصویری که از خدا ارایه میکند متشخص است یا غیرمتشخص؟ اگر متشخص است انسان وار است یا ناانسانوار؟
تردیدی در این نیست که مفهوم خدا کلیدیترین و اساسیترین موضوع در تمام آثار مولوی است زیرا تمام مسایل مطرح شده در این آثار به نوعی به خدا بازگشت دارد. هیچ قصه و حکایت و داستان و معرفتی در مثنوی نیست که به موضوع خدا ارتباط پیدا نکند.